البته لذتش را می برم اما در این اوضاع و شرایط (خیلی سخته نتونی بخندی و اگر بخندی یا خودت را میزنند یا فرزندانت را) فقط من موندم چقدر من احمقم که بعد پانزده سال فهمیدم مشکلم کجا بوده؟
تا یاد دارم هروقت اومدم بخندم خانواده شوهر یا بادگلو زدند(پدرشوهر)یا پول گرفتند(برادرشوهر) یا قهر کردند(خواهرشوهرها) یا تمام عالم را برعلیه ما کردند(مادرشوهر)بوده حالا که همه رو گذاشتم قبرستان پسر نفهمشون نمیذاره
البته بگم اینکه من نخندیدم به قبل از ازدواجم بر میگردد اما خدا میدونه تا 22 سالگی من چه دختر شیطون و پرجنب و جوشی بودم و چه الکی الکی وارد چه بازیهای غمناکی شدم
دیگه از خودم توقع ندارم غش کنم از خنده یا دنیا رو به هم بریزم با شیطنت اما یک نوری از یک جایی به من نوید شادی می دهد
برچسب:
نویسنده: ایلیا زمانی