خرید بک لینک
هنر نویسندگی یعنی اینکه داستانی بنویسی که آنچنان در ذهن خواننده بماند که اگر همان لحظه متوجه منظور نویسنده نشود در دوره ای از زندگی راه را به او نشان دهد

گابریل گارسی ا ما رکز عزیز دو جا منو نجات داده یکی اولین روز کاریم در مقطع ابتدایی وقتی معلم باهوشی رو دیدم چرت پرت میگه فهمیدم اینجا کجاست و باید در بروم در داستانی از گابریل با عنوان من فقط اومدم یک تلفن بزنم خانمی براثر اتفاق لباس دیوونه ها می پوشد و هر چقدر می گوید من دیوانه نیستم اومدم تلفن بزنم کسی به حرف او گوش نمی دهد

یکی هم حدود یکماه پیش زنگ آخر روز چهارشنبه مثل همیشه قلبم درد می کرد از بس که در این مدرسه باید حرف بزنی زور بزنی خلاصه با خودم گفتم یکبار دیگه که بدم راحت میشم و یک دفعه یاد آمیزشهای اجباری افتادم و رفتم تو دنیای یکی از داستانهای گابریل

در این داستان دختری در یک خانه بزرگ در کنار پیرزنی زندگی می کند از اتفاق یک شب فراموش می کند پنجره را ببندد و باد می آید شمع روی ملافه ها می افتد و کل خانه به آتش کشیده می شود

پیرزن برای جبران ضرر دختر را وادار به روسپی گری می کند روزی دخترک بعد از ده بار ......اجباری با سربازان آفریقایی با حالتی تنفر انگیز فرار می کند و به جنگل میزند نویسنده در آخر داستان به این نکته تاکید دارد که او بدون اینکه فکر کند به کجا می دود می دود و می دود تا بین درختهای جنگل ...........یادم نمی آید ولی ساعت های آخر روز چهارشنبه درس دادن برای من چنین حس مشمئز کننده ای دارد و فکر کردم باید فرار کنم

برچسب: نویسنده: ایلیا زمانی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 2:32

صفحه بندی