امروز استاد اقتصاد داشت از تندی رفتار صادقانه و شیرینی رفتار منافقانه حرف میزد.
یادم افتاد که من قبلا خیلی ساده اندیشانه زندگی می کردم اما رفتار گند بعضیا واقعا دنیای هرچند ساده اما راحت و بی دغدغه منو به هم زد.
و بگذریم همسایه ی ساده و بی آلایشمون زنگ زده بودم حالم خوب شد باهاش حرف زدم
قبلش یک دنیا تنفر بودم از اینکه اینجا تنها نیستم متنفرم .کاش یک جا بود تنها برای خودم می نوشتم.
من حدود هفت سال در دفترهای قطور خاطره نوشتم واقعا تنها بودن تو اون دفترها خیلی حال میداد.به تمام دفترهام غل و زنجیر زده بودم اما یکیش که عاشقانه بود حیفم اومد سوراخش کنم و زنجیرش نکردم .تو یک کیف بزرگ بود در زیرزمین که ازدواج کردم و با خودم نبردم
داداش شکاکم از همون یک دفتر فکر کرده بود اگه این بازه اینه خدا به داد بسته ها برسه همه رو سوزونده بود.
و البته خاطره ی بدی شد برام.
اینارو نوشتم بگم از اینکه اینجا می نویسم متنفرم بیشتر سر اینکه گاوها می خونند.اما اینکه چرا می نویسم به خودم مربوط میشه
برچسب: بسوزد روزگار با خاطراتش,
نویسنده: ایلیا زمانی